تبليغاتX
آذرافروز

آذرافروز

نمیدونم چرا هر سال تویاین فصل می زنه سرم

قاطی می کنم

توی پائیز

توی فصل اتفاقات عاشقانه!                                                                         

 

 

شبایی که بدون تو

سر روی بالش میذارم

یاد تو همخواب منه

گریه میشه تا صبح کارم

 

  یه روزی موهای تو بود

   بالش ناز خستگیم

  تن لطیف تو لحاف...

              بهتره که دیگه نگیم...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم آبان 1388ساعت 20:55  توسط مانيا آذرافروز ( mahdi charchi )  | 

   هم‌جنس خویش می طلبی در جهان کسی

در زیر آسمان نبود چون تو هیچکس       

 

آدمي تنهاست

چون مترسك سر شاليزار

در غروب پاييز.


مثل يك گندم زار

در سكوت ظهر تابستان.


مثل رودي گم شده

 در ميان ذهن آشفته ي جنگل.

راه پر پيچ و خمي بي پايان

جاده اي بي عابر.


آدمي دانه برفي هست

در شب يخ زده ی اسفند!

   

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388ساعت 21:24  توسط مانيا آذرافروز ( mahdi charchi )  | 

سلام یاران!

اول عید رو نه،بهار رو تبریک میگم!

راستش از خدا پنهون نیست از شما چه پنهون، نمی خواستم به این زودی ها به روز بکنم،اما...

دوست نازنینم «تاب بنفشه» با شعری از یکی از دوستان قدیمی خودش به روز شده. و ازآنجا که من هم تازگی ها با این جوون احساسمند[عجب ترکیب جدیدی!] آشنا شدم و باهمدیگه ایاق و یار و غار هم و رفیق گرمابه و حمام شدیم[ گرمابه و حمامش رو دروغ گفتم.] به همین دلیل ساده و روشن خواسته ام که یه تحلیل شالوده شکنانه و روان تحلیلگرانه و حماسه گرانه وساختارگریزانه و...از این شعر واقعا زیبا انجام بدم.

با این توضیح که اولش این نوشته را می خواستم به عنوان کامنت در قسمت نظرات وبلاگ تاب بنفشه بذارم که بعدا بنا به خودخواهی و چندیدن دلیل شوم و شیطانی و هزار و یک درد بی درمون[؟]، تصمیم گرفتم که اینجا؛ و به همین دلیل انسجام یک نقد واقعی را از این نوشته نخواسته و به عنوان یک کامنت دوستانه بخوانید!

 

خبر
کوتاه بود:
من /نامزد کردم!

و کسی نمی دانست
که من
حرفی برای گفتن نداشتم
و خبر
حرفی برای گفتن نگذاشته بود
و باران حرفهای ناگفته ام
بر روی چتر خاکستری سکوت می ریخت
و در گلو گیر می کرد
و فریاد اشک بی صدا
بر کوهسار تحیر پژواک می کرد...

من
حرفی جز سکوت نداشتم
و خبر
خیلی ناجوانمردانه
کوتاه و رسا بود:
من
نامزد کردم!!!

 

 

سلام تاب بنفشه عزیز!

ممنون که دعوتم کردی.

شعرتون رو خوندم،منظورم شعر دوستتونه.

ما عادت کردیم که وقتی می خوایم در مورد شعری حرف بزنیم،اول از روی تعارف میگیم شعر خیلی زیبایی بود و بعد میریم سر اصل مطلب؛ اما باید اعتراف بکنم که این شعر واقعا بسیار زیبا و پر احساس است. شاعر به طرز زیرکانه ای این شعر را که می توانست در منجلاب ابتذال و رمانتیک سطحی و با اصطلاح ساتیمانتالیزم بلغزد،نجات،و به قول –فکر کنم-ویلیام بلیک،زیبایی شاهزاده خانمی که لبخندی باوقار بر لب دارد را بخشیده است!

در مورد فرم این کار نکته ای که در همان خوانش اول متوجه مرا به خودش جلب کرد طرز نگارش خود خبر بود،یعنی:من نامزد کردم. در ابتدای شعر این خبر را به هم پیوسته و در یک سطر آورده است،اما در بار دوم آنها را با طرزی جداگانه و در دوسطر مجزا نوشته است؛ و جالب اینکه این خبر و این جدایی درست در سطر پایانی است؛یعنی شاید خواسته است حرف اول و «آخرش» را بزند که این جدایی حتمی است و هیچ ردخور ندارد!

اگر اغراق نکرده باشم،این شعر از نظر«شکل ذهنی» در نهایت انسجام ،وحدت و یکپارچگی است. سطری از این شعر کم یا زیاد نیست،و اگر به مصراعی از این شعر را بر داریم ساختمان این شعر در هم می ریزد.

ظاهرا شاعر دراین شعر کاری به مردم ندارد.یعنی نه توده مردم را مورد خطاب قرار داده است،نه با عده ای همچون خود این درد مشترک را درد دل می کند،ونه چیز دیگر.او شعر را برای خود- و شاید همانی که نامزد کرده است- بازگو می کند. او «من» خود را مرکز احساس شاعرانه قرار داده است،و این«من»، من همه ماست.

 

ساختار این شعر به گونه ای است که سه قسمت تشکیل شده است. گویی شاعر از سطح ظاهر در بند اول،به درون خود در قسمت دوم که بیشتر حالتی تک گویانه دارد فرو رفته و دوباره در بخش آخر شعر مانند خدای اسطوره ای: «اودین»،دوباره با چشمی نابینا و چشمی بینا به طبیعت و سطح آهنی اشیا باز می گردد،با قبول این واقعیت که،کسی را که دوست می دارد،دیگر... و این واقعیتی است که تنها خدایان اسطوره ای را تاب تحمل آن است!!!

جالب اینجاست که در هر اتفاق اینچنینی سه شخصیت وجود دارد: عاشق[؟]،معشوق ؛و کسی که نمی دانم همیشه از کدام جهنم دره ای پیدایش می شود و ... و همانطور که گفتم این شعر نیز از سه بخش بوجود امده است. و شاید شاعر در پرداخت این سه بخش،همان سه نفر را در نظر داشته است. یعنی هر بخش به نام یکی از آنها.

من حیفم می آید که در مورد تصاویر شعر این اثر نیز کمی زبان درازی نکرده باشم.

مثلا همینآشنایی زدایی زیبایی که شاعر از واژه«چتر» کرده است؛ ما همیشه عادت کرده ایم که چتر را به عنوان نوعی سرپناه و نگهدار و کلا یک موتیف مثبت در شعر ببینیم؛اما شاعر با بیگانه گردانی مفهوم این واژه تصویر بسیار زیبایی آفریده است.

و فریاد اشک بی صدا که نوعی حس امیزی ظریف در آن به چشم می خورد.

و اطلاق صفت ناجوانمرد برای خبر که ناجوانمردی آن شخص سوم را نیز به ذهن متبادر می کند!

 

اصلا همین مضمون تازه و بکر شعر است که احساس مخاطب را بر می انگیزد. احساسی که از اعماق یک روح سرچشمه گرفته است که شاد این احساس را تجربه کرده است؛و به همین دلیل است که در عین سادگی ،پیچیده و تاثیرگذار است.

 

ای بابا،چقدر حرف زدم. راستش خیلی حرفیدن داشتم،اما دیگر پرگویی ام رو همینجا قطع می کنم تا شما هم به کار و زندگیتان برسید. 

 

این نقد حالا حالاها ادامه خواهد داشت... 

 

      

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم فروردین 1388ساعت 20:44  توسط مانيا آذرافروز ( mahdi charchi )  | 

سلام دوستان!

بالاخره بعد از دو ماه برگشتم.

در این مدت بر روی گلستان شیخ اجل کار می کردم؛ و حاصل کار این حکایتی است که خواهید خواند.

باید بگویم که این حکایت را در هیچکدام از نسخ چاپی گلستان نخواهید یافت، حتی در نسخه ای که به دست توانای محمد علی فروغی و حبیب یغمایی به چاپ رسیده است.

البته در قدیمی ترین نسخه خطی گلستان که به دست علی بن احمد بن ابی بکر معروف به بیستون اولین جامع آثار سعدی که در سال 726 صورت گرفته است بخشی از این حکایت به چشم می خورد، اما هنگامی که برای بار دیگر در سال 734 به جمع و تنظیم آثار سعدی پرداخته، معلوم نیست که چرا این حکایت را حذف کرده است؛شاید به خاطر انتقادهای تند شیخ و جو آن روزگار بوده باشد.

تقی الدین اوحدی بلیانی در عرفات العاشقین، این حکایت را به سعدبها از شاعران قرن هشتم هجری نسبت داده است که به هیچ وجه صحیح نیست.

کاتبی(م837) که ده باب به تقلید از بوستان سعدی نوشته است این حکایت را به گونه ای دیگر به نظم کشیده و خود اقرار کرده است که این حکایت از خود او نیست؛ اما سخنی از مولف واقعی آن به میان نیاورده است.

قسمت هایی از این حکایت را که بی گمان از برترین حکایات گلستان و شاهکارهای سعدی است، در تاریخ گزیده ی مستوفی و نیز تذکره الشعرای دولتشاه سمرقندی می توان مشاهده کرد.

...القصه این حکایت با خوشه چینی های بنده و الطاف ایزدی بالاخره بعد از چندین قرن به اصل و تبار خویش گلستان بازگشت.

 

 باب دوم: در اخلاق درویشان

حکایت

 

در زمین بَعلبک۱ با جماعتی از صوفیان هم عنان گشته و پیمان اُخوت در میان بسته و عزم کعبه را پای در رکاب کرده بودیم.

روزی در بیابان آوازخوان و جامه دران می رفتیم که ناگاه غلامی به غایت زشت و سیه چرده همچون پلنگی تیر خورده از پشت سنگی بیرون جهید و به جانب بیابان دوید و در پی اش پیری دوان. یاران را شگفتی افزود که کس را ازقصه آگاهی نبود، پیر را گفتیم: این حالت از چیست و او کیست؟

گفت: غلامی بود تاجری را لئیم و در سفر و حضر با وی ندیم، ولی از ظلم خواجه به جان رسیده و از خدمت او سودی ندیده و میوه ی کام از درخت آرزو نچیده. دوش خاطری۲ بر من گذشت و فرمان یافتم که او را از خواجه بخرم و مهر غلامی از پیشانی اش ببرم. بیچاره از شعف این نعمت چنان عنان تَمالک و تماسک۳ از کف بداده است که دُراعه و پیراهن دریده است و جامه ها از یاد برده است. و اینک از کاروان دور و از یاران مهجور مانده ام،و اکنون اگر موافقت کنید و منزلی چند مرا یاری کنید که چند روزی یار و غار هم باشیم.

جملگی موافقت نمودیم که پیری بود نرم و سخت روزگار آزموده و دل های ما به حسن خلق خود ربوده،در چهره اش انوار ایزدی مشهود و در خاطرش همه احسان و جود. سیرهُ المَرءِ تُنبِیُ عَن سَریرتهِ.۴

ظاهرش پارسا و خوب منظر بود            اهل تسبیح و زهد و نیک محضر بود  

   باطنش را اگرچه اوست داناتر                  ولی از داعیان اهل نظر بود

 

نماز دیگر۵ به کاروانی عشاء را در قفای او نماز کردیم و چون جامه ی خفتن ساز کردیم، جوانی بود از همرهان صاحب جمال و در علم و دین به حد کمال،در فنون پهلوانی کامل و بر تمام علوم شامل.

جوانی پلنک افکن و پیلتن              نکو صورت و عالم و رای زن

دست ارادت به جانب شیخ دراز کرد و بر پای وی نماز تا تربیت و تَرشیح۶ او را عهده گیرد. پیر موافقت کرد به حکم جوانمردی و در حجره ای با جوان خالی کرد.۷

تا بیگاهی۸ از شب را نماز و تضرع می کردم به عادت مالوف و سر بر جیب تفکر فرو کرده همچون بوف.

ناگاه  آواز محادثه۹ و مکالمه از سرای آن دو جلیس انیس گویی به مجادله و منازعه کشید و اصواتی از تن و حنجره خاست و زود دم درکشید. اندیشیدم که شاید به سماع برخاسته اند یا بَطَر۱۰ عُدت و قوت بر جوان اثر کرده و ذوالفقار مزاح۱۱ آهیخته و با پیر با کشتی گرفتن آویخته. یکایک۱۲ چیزکی از سکوت جَلیسین نگذشته بود که جوان نعره ای بزد و سوی بیابان شتافت و دیگر کسی پر و پایی۱۳ از وی نیافت. پیر را گفتیم که آن چه حالت بود؟ گفت: هلا۱۴ ای جوانمردان از این حدیث درگذرید که اسرار ایزدی را جز به تنها و آشنا آشکار نسازند.

اسرار عشق و مستی از من مخواه        با غیر حرف ما جز سکوت نیست

 

 فی الجمله۱۵ هر شب یکی از درویشان به تضرع با پیر خالی کردی و شب از سخنان وی مست کردی و بی خویشتن راه بیابان گرفتی و دیگر بازنگشتی. چندان که از آن کاروان تنها من ماندم و او؛ و وَثیقت۱۶ بر آن نهادیم که هم آن شب به نفس گرم خویش مس وجود مرا نیز کیمیا کند و از ضعف حال من هیچ مُحابا۱۷ نکند. اما در خود آن اهلیت و استحقاق نمی دیدم که به اِصطناع۱۸ و مُفاوِضَت وی مشرف گردم که هنوز چشم بر حُطام۱۸ دنیوی داشتم و بر صورت گرمابه عشق می باختم.

چون مشعل خاور روی به باختر می نهاد،قضا۱۹ را آن غلام آزاد شده را در کنار چشمه یافتم که تابی و توانی نداشت. گفتمش ای برده ی بیچاره از چنگ مخدوم بی عنایت آزاد گشتی و با این حرکت طَیره ی عقل۲۰ خود آشکار کردی.

گفت: آن غلام که گویی نه منم که سی صد غلام دارم و شاهزاده ی یمنم!؛ گفتم غلط گفتی که از ضعیفی حال یاوه می بافی و آن حِماری که گمان می بری نه منم!

از دور پیر را که بر نماز ایستاده بود چون بدید ناگاه رمید و از ترس کف بر دهان آورد و گفت: از پیش آن جهود پیر بگریز که اندام ما پنبه است و او آتش. گفتم: چه می گویی که طاووس نظر کرده است و سرسلسله ی حلقه ی عارفان و نایب پیامبران. صحبتش دلمردگان را و نفس مسیحایی اش مِیّتان۲۱ را زنده می سازد. گفت: به زرق۲۲ و ریا و شعوده۲۳ تو را به هندوستان جهالت و حماقت رهنمون شده است. او نه سرسلسله ی حلقه ی عارفان که لاابالی ترین قساونه۲۴ هست در محبت نوع بشر به حد افراط و همشهریان از فنون او همگی مات. پیشه اش «چنان که افتد و دانی»۲۵ است و بر صغیر و کبیر و رومی و زنگی رحم و ملاطفت نمی کند و شُبّان۲۶ و پیران در چشم او یکی.

این سخن مرا سخت آمد و زنخدانش گرفتم و گریبانش دریدم. به لابه و التماس گفت که اگر امانم دهی دلیل و حجتی آشکار تو را بنمایم. امانش دادم. گفت: این قوم را عادت بر این است که چون با شاهدی خلوتی میسر شود از «نیمه اِزار»۲۷ وی دریده و به یُمن تبرک و یادگاری نزد خود نگاه دارند.

پوشیده۲۸ انبان۲۹ پیر را ربوده و دلایل بینات را دیده و بر قول غلام اقرار کردم. پاره های نیمه اِزار یاران درویش را در آن دیدم عطر زده و نام شخص و پدرش بر آن نبشته و مهر کرده است. نیمه ازارهایی به اَلوان مختلف و درست به تعداد درویشان:تِسعهُ عِشرون۳۰. و این به غیر از پاره ی نیمه ازارهای سی صد غلام و نهصد سپاهی و لشکری آن امیرزاده ی نگون بخت یمنی بود.

دیگر موسم جهاد بود و ستاندن داد.هنوز سر از سجده ی طولانی اش برنداشته بود که بر سرش ریختیم و شانه هایش بکوفتیم و بر درختی ببستیم که باشد طعمه ی ددان و جانوران شود. از سهم و هیبت او استر و اشتر را جا گذاشتیم و جان خود برداشتیم و بی موزه۳۱ و هراسان پای در راه نهادیم.

آن را که گردکان گمان بردیم        لایه در لایه چون پیاز بود

 در روی مردم فقیه و امام             هنگام  شب اما اَیاز بود

در اولین منزل دو رکعت نماز شکر به جای آوردم و خدا را حمد و تسبیح گفتم که مرا از چنگال آن شیاد و حیوان لایَعلم۳۲ نجات داده است،و این به غیر از سی صد رکعت نماز وحشتی بود که گذارده بودم!  

... و الله یَعصمنا و جَمیع المسلمینَ مِن شرّ اُحبّونَ کالبد الانسان اِذا سَلَّ سیفهُ بِقَصد ظَهَر الانسانَ ، یِحَولِه و قُوَتهِ!۳۳   

 

داخل این نوار قرمز را حتما بخوانید.

                 این حکایت پارودی و نظیره ای برگلستان بوده و تمامی نوشته بر طنز استوار است!

پی نوشتها:

1.       در سرزمین بعلبک لبنان.

2.      خاطر: خطابی از جانب حق که بر دل سالک گذرد.

3.      تمالک: خویشتن داری / تماسُک: اختیار خودداری.

4.      از فرموده های امیرمومنان است؛ روش و سیرت شخص از باطن اوخبر می دهد!

5.      نماز دیگر: هنگام عصر.

6.      ترشیح: پروردن، تربیت کردن.

7.      خالی کرد: خلوت کرد.

8.      بیگاه: دیرگاه، دیر وقت.

9.      محادثه: با هم سخن گفتن.

10.  بَطَر: سرخوشی،تکبر.

11.  ذوالفقار مزاح: شمشیر شوخی و مزاح.

12.  یکایک: ناگهان.

13.  پر و پا: کنایه از رد و نشان، جای پا.

14.  هَلا: کلمه تنبیه و ندا.

15.  فی جمله: سخن کوتاه،خلاصه.

16.  وَثیقَت: عهد و پیمان.

17.  مُحابا: رعایت حال کسی را کردن.

18.  اِ صطِناع: پروردن،مقرب ساختن. / حُطام: کنایه از مال بی ارزش دنیا.

19.  قضا را: از قضا.

20.  طَیره ی عقل: سبکی خرد.

21.  مِیّتان: جمع میت،مردگان.

22.  زَرق: نزویر،ریا.

23.  شعوده: شعبده.

24.  قساونه: بارتولد خاور شناس نامی روس در کتاب جغرافیای تاریخی ایران قساونه یا غذاونه را طایفه ای می داند که در میان ری و زنگانان می زیسته اند. شاید امروز همانی است که قزوین گویند.

25.  چنان که افتد و دانی: سعدی در باب پنجم گلستان نیز این لفظ را به کار برده و می گوید: در عنفوان جوانی چنان که افتد و دانی با شاهدی[مذکر] سر وسِری داشتم...

26.  شُبّان: جمع شاب،جوانان.

27.  نیمه اِزار: آنچه از زیر ازار پوشند؛ ازار=شلوار.

28.  پوشیده: پنهانی.

29.  اَنبان: کیسه ای چرمی که از پوست گوسفند می بافند.

30.  تسعه عِشرون: بیست و نه.

31.  موزه: کفش.

32.  لایَعلَم: نادان.

33.  ..و خداوند ما را و تمامی مسلمین و مسلمات را حفظ کند از شر دوست دارنگان جسم و تن آدمیان، هنگامی که خنجر آب داده ی خود را در نهان یا آشکاربه قصد پشت سر آدمیان از نیام بیرون می کشند؛ به توانایی و نیروی خویش!

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم اسفند 1387ساعت 21:8  توسط مانيا آذرافروز ( mahdi charchi )  | 

آره دوستان!

در این وبلاگ صاحب مرده رو گل گرفتیم رفت پی کارش و خیل عظیم جماعت شاعر و شعر خوان چشمانشان گریان چو در قیامت چشم گناهکاران ماند!  

القصه،قریب به دو ماه مجبور به تحمل غیبت صغری هستید.تا بعد از امتحانات دوباره خورشید طلعت ما طلوع بکند.

چیکار کنیم؟بچه درسخونیم دیگه! 

در ضمن بابت این که مدتی ست که به دوستان سر نزده ام و مدتی هم نخواهم زد،بعد بعد و پیش پیش عذر خواهی می کنم!

 

اولی:

لبهایت را گوش می کنم

شاید بوسه ی مح/بوووسی

صدایم کرد!

 

دومی:

دیروز بود ـ جان و جهان ـ

که گنجشکی روی چراغ برق

عقابی را درسته قورت داد

و من امروز

از زنگ در چنان می ترسم... 

 

سومی:

بی شرم

انه ترین پرسش را

چشمان تو از من خواست

در شب بی ایمانی خدایان

و مومنانه ترین پاسخ

همانی ست که فردا بارید...

 

پنجمی:

دیشب دیدم

که زشت ها مهربانتراند

زی/بای من!

 

چهارمی:

لبهایت ـ و تمام تنت ـ را می مکم

شاید پادزهری باشد

برای بوسه های آن مردیکه ی مادر...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم آذر 1387ساعت 16:51  توسط مانيا آذرافروز ( mahdi charchi )  | 

اول این نقدرو بخون تا بعد ببینیم کارمون چی میشه...

 

اين روزها، اين روزها...

اين روزها،حال و هواي همون بچه پرنده اي رو دارم كه براي آخرين بار پرواز رو مي خواد امتحان بكنه؛

 يا مثل،مثل...آهان يادم اومد؛مثل« چهررنگ»...دو نفر بودند،چشماشو بستند و بردند...

نه، هنوزصبح نشده بود،مطمئنم؛آخه مهتاب رو چشامون ميله كشيده بود...

نتونستم نه،پنجره خيلي بلند بودوچشم ما كوتاه،نديدمش... اما،اما صداشو شنيدم،كه اونو صدا ميكرد؛آره،درست حدس زدي....

تكه كاغذ رو كه از شكاف ديوار بيرونش آوردم باز هم اسم همن رو توش نوشته بود؛ مي فهمي كه كي رو ميگم!...

 

 

                    اين شعر،به هيچ وجه سي عاصي نيست!

 

 

دستبند زده اند    لب هاي پيراهن خوابت را   بر پايه   پايه ي تن مادر  [در پرده مي گويم:   هشدارهاي سفيد و سياه!]

                                                          رگ هايم باد كرده است!!!                    

              به آخر خط رسيده اند ستاره ها

    يي كه در من غسل مي كنند

: انگشتان ورزيده ي آرش

                  تر ديد نمي كنند

                                       دستان/-َم را مي گشايم

صبحگاه كه كبوتر مي خوانند

                           قناري ها

و بادهاي هرزهنوز

برگهاي پنجره را مي كوبند

                                  اي كاش/ او            [ كه نامش را نمي خواهند ببرم]

حنجره اي داشت

به آسمان ِ               پنجره           ...

- آيا دوباره              لبخند ماه را            بر طراوت برگها خواهد ديد؟

      فرياد مي كشد          پژواك چهار گوشه ي سد         در رگهايتان            /- چرا...

چرا قيدهاي اول جمله را نشكستيد؟   چرا هجوم خالي صندلي هاي زير پايتان را احساس نكرديد؟     چرا؟

                دستهاي بدون هراس           خوابهاي بي كابوس:        [خاطرات جعلي]

امروز صبح مي گويد:   -مادر بزرگ-     كتاب پير پدر را     دايي ها مي فروشند     نه دايه ها!    آي ا...

                                                                                                                     من/ مي دانم!

                                         او                         [كه نامش را نخواهم برد]

رنگ آغاز ترانه ست

        شكل نفس هاي فردا

انتهاي امروز

- هدف!            اقيانوس مقابل

                                 آتش!      درد         عشق

جاري دريا

    شياري گشوده است

        به يك قطره ي چهار حرفي ِ ...

  مرا              در هفتاد و چند كفن/تان پيچيده ايد            خيابان هايي      كه بيگانه نيست/براي ما

از حرف اول من نيز         كمر باريك تر شده است/براي مان

                 - آزادش كنيد!         زنجير را          از بار واژه ي زنجير!

                                                                                     - - - آزادش كنيد!!!

                                                                                                    -...آزادش !...                                     

 

دستبند زده اند            لب هاي/ مرا       از پيراهن تو             دامان مادر!

 

بهم دوخته اند

                لبهاي

                      ما را...

 

 

 

يه شعر ديگه هم اينجاست!

البته اگه اهلش باشي!

 

 

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم مهر 1387ساعت 17:13  توسط مانيا آذرافروز ( mahdi charchi )  | 

 

اين دستنوشته ها را آغاز ميكنم با نام شيطان وسوسه گر كه مزه سيب بد بختي را به ما انسانها چشانيد؟نه،بلكه با نام خداوندي كه باعث و باني شور بختي آدم و ابليس هست نيز شروع نمي كنم!حرف دلم را شروع مي كنم با نام ...

 

سلام!

سلام به كسي يا كساني كه بخواهند پاي چرنديات اين ديوانه؟بنشينند![البته بعيد مي دونم كسي كه عقلش پاره سنگ ور نداشته باشه اين طرفا پيداش بشه!]ولي اگه ننويسم چيكار كنم؟همونطور كه كار طايفه بني دنده[يعني رانندگان عزيز دربست رو] دنده عوض كردن وپاك و سفيد كردن آينه جلو براي ديدزدن صندلي عقب و...هست؛ طايفه بني قلم نيز[منظور:شاعران،نويسندگان،محققان و...ميباشد]كارشان تعويض قلم[در اثر استفاده زياد و درنتيجه تمام شدن جوهر خودكار]و سياه كردن سفيدي كاغذ و به دنبال آن رو سياه كردن خودشان است.و به قول يارو؛نشخوار آدميزاد حرف است ،ونشخوار شاعرجماعت ،نوشتن!

 

...و بعد از سه سال بيزاري عاشقانه از شعر و قهر و دوري از ادبيات ؛اين اولين نوشته هاي من است.

اولين نوشته هاي من كه در اين وبلاگ جديد مي نويسم.بعد از آن ديوانگي ها كه؛ وبلاگ قبلي ام را حذف كردم،خيلي از شعرهايم را[اگربشود نام شعر بر آنها نهاد] به دست وحشي باد سپردم،از خانه بدون هيچ هدف بيرون زدم و سه سال آوارگي و در به دري كشيدم در اوج خامي و جواني ،و شكستم،قلبي را كه دوستش  داشتم،...و چه سخت است بگويي،نه،حال آنكه تمام وجودت داد ميزند،آري! و...

...وبعد از سه سال بازگردي و خودت را تنهاتر از تنهايي ببيني،و نبيني كسي را كه مي خواستي ببيني!... و هنگامي كه مي بيني آرزو مي كني كه اي كاش نمي ديدي!

...ولي با اين وجود،هميشه منتظر مي مانم، منتظر كسي كه ميدانم نمي آيدهيچگاه! شايد...

 

 

بال پروازم به آتش مي كشد باز انتظار

 طرح خامشي به عمرم مي كشد باز انتظار

خانه خالي هست و مثل خاله بازي هست عمر

 خالي ام از زندگاني مي كند باز انتظار

باز تكرار خزان و آخرين برگ بهار

من همان برگم كه شلاقم زند باز انتظار

جاي چشمانش ببار امشب به روي قبر من

عاشقي را ابر نازا،ميكشد باز انتظار

در صلیب مسلخ بي وا‍‍ژه گي زنداني ام

پوست انديشه ام را مي كند باز انتظار

من هميشه منتظر هستم كه شايد آمدي

گرچه دانم دستبردت مي زند باز انتظار

گر اميد وصل باشد چون نمك روي غذاست

چون نمك در زخم، اينك گشته بد باز انتظار

زير پايم خالي است وباز دل گويدم

حلقه دار است وروزي مي شود باز انتظار

واژه"صبح اميد"از قلب من تبعيد شد

چون صداي شب دراز و تار شد باز انتظار

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم اسفند 1386ساعت 21:14  توسط مانيا آذرافروز ( mahdi charchi )  |