سلام دوستان!
بالاخره بعد از دو ماه برگشتم.
در این مدت بر روی گلستان شیخ اجل کار می کردم؛ و حاصل کار این حکایتی است که خواهید خواند.
باید بگویم که این حکایت را در هیچکدام از نسخ چاپی گلستان نخواهید یافت، حتی در نسخه ای که به دست توانای محمد علی فروغی و حبیب یغمایی به چاپ رسیده است.
البته در قدیمی ترین نسخه خطی گلستان که به دست علی بن احمد بن ابی بکر معروف به بیستون اولین جامع آثار سعدی که در سال 726 صورت گرفته است بخشی از این حکایت به چشم می خورد، اما هنگامی که برای بار دیگر در سال 734 به جمع و تنظیم آثار سعدی پرداخته، معلوم نیست که چرا این حکایت را حذف کرده است؛شاید به خاطر انتقادهای تند شیخ و جو آن روزگار بوده باشد.
تقی الدین اوحدی بلیانی در عرفات العاشقین، این حکایت را به سعدبها از شاعران قرن هشتم هجری نسبت داده است که به هیچ وجه صحیح نیست.
کاتبی(م837) که ده باب به تقلید از بوستان سعدی نوشته است این حکایت را به گونه ای دیگر به نظم کشیده و خود اقرار کرده است که این حکایت از خود او نیست؛ اما سخنی از مولف واقعی آن به میان نیاورده است.
قسمت هایی از این حکایت را که بی گمان از برترین حکایات گلستان و شاهکارهای سعدی است، در تاریخ گزیده ی مستوفی و نیز تذکره الشعرای دولتشاه سمرقندی می توان مشاهده کرد.
...القصه این حکایت با خوشه چینی های بنده و الطاف ایزدی بالاخره بعد از چندین قرن به اصل و تبار خویش گلستان بازگشت.
باب دوم: در اخلاق درویشان
حکایت
در زمین بَعلبک۱ با جماعتی از صوفیان هم عنان گشته و پیمان اُخوت در میان بسته و عزم کعبه را پای در رکاب کرده بودیم.
روزی در بیابان آوازخوان و جامه دران می رفتیم که ناگاه غلامی به غایت زشت و سیه چرده همچون پلنگی تیر خورده از پشت سنگی بیرون جهید و به جانب بیابان دوید و در پی اش پیری دوان. یاران را شگفتی افزود که کس را ازقصه آگاهی نبود، پیر را گفتیم: این حالت از چیست و او کیست؟
گفت: غلامی بود تاجری را لئیم و در سفر و حضر با وی ندیم، ولی از ظلم خواجه به جان رسیده و از خدمت او سودی ندیده و میوه ی کام از درخت آرزو نچیده. دوش خاطری۲ بر من گذشت و فرمان یافتم که او را از خواجه بخرم و مهر غلامی از پیشانی اش ببرم. بیچاره از شعف این نعمت چنان عنان تَمالک و تماسک۳ از کف بداده است که دُراعه و پیراهن دریده است و جامه ها از یاد برده است. و اینک از کاروان دور و از یاران مهجور مانده ام،و اکنون اگر موافقت کنید و منزلی چند مرا یاری کنید که چند روزی یار و غار هم باشیم.
جملگی موافقت نمودیم که پیری بود نرم و سخت روزگار آزموده و دل های ما به حسن خلق خود ربوده،در چهره اش انوار ایزدی مشهود و در خاطرش همه احسان و جود. سیرهُ المَرءِ تُنبِیُ عَن سَریرتهِ.۴
ظاهرش پارسا و خوب منظر بود اهل تسبیح و زهد و نیک محضر بود
باطنش را اگرچه اوست داناتر ولی از داعیان اهل نظر بود
نماز دیگر۵ به کاروانی عشاء را در قفای او نماز کردیم و چون جامه ی خفتن ساز کردیم، جوانی بود از همرهان صاحب جمال و در علم و دین به حد کمال،در فنون پهلوانی کامل و بر تمام علوم شامل.
جوانی پلنک افکن و پیلتن نکو صورت و عالم و رای زن
دست ارادت به جانب شیخ دراز کرد و بر پای وی نماز تا تربیت و تَرشیح۶ او را عهده گیرد. پیر موافقت کرد به حکم جوانمردی و در حجره ای با جوان خالی کرد.۷
تا بیگاهی۸ از شب را نماز و تضرع می کردم به عادت مالوف و سر بر جیب تفکر فرو کرده همچون بوف.
ناگاه آواز محادثه۹ و مکالمه از سرای آن دو جلیس انیس گویی به مجادله و منازعه کشید و اصواتی از تن و حنجره خاست و زود دم درکشید. اندیشیدم که شاید به سماع برخاسته اند یا بَطَر۱۰ عُدت و قوت بر جوان اثر کرده و ذوالفقار مزاح۱۱ آهیخته و با پیر با کشتی گرفتن آویخته. یکایک۱۲ چیزکی از سکوت جَلیسین نگذشته بود که جوان نعره ای بزد و سوی بیابان شتافت و دیگر کسی پر و پایی۱۳ از وی نیافت. پیر را گفتیم که آن چه حالت بود؟ گفت: هلا۱۴ ای جوانمردان از این حدیث درگذرید که اسرار ایزدی را جز به تنها و آشنا آشکار نسازند.
اسرار عشق و مستی از من مخواه با غیر حرف ما جز سکوت نیست
فی الجمله۱۵ هر شب یکی از درویشان به تضرع با پیر خالی کردی و شب از سخنان وی مست کردی و بی خویشتن راه بیابان گرفتی و دیگر بازنگشتی. چندان که از آن کاروان تنها من ماندم و او؛ و وَثیقت۱۶ بر آن نهادیم که هم آن شب به نفس گرم خویش مس وجود مرا نیز کیمیا کند و از ضعف حال من هیچ مُحابا۱۷ نکند. اما در خود آن اهلیت و استحقاق نمی دیدم که به اِصطناع۱۸ و مُفاوِضَت وی مشرف گردم که هنوز چشم بر حُطام۱۸ دنیوی داشتم و بر صورت گرمابه عشق می باختم.
چون مشعل خاور روی به باختر می نهاد،قضا۱۹ را آن غلام آزاد شده را در کنار چشمه یافتم که تابی و توانی نداشت. گفتمش ای برده ی بیچاره از چنگ مخدوم بی عنایت آزاد گشتی و با این حرکت طَیره ی عقل۲۰ خود آشکار کردی.
گفت: آن غلام که گویی نه منم که سی صد غلام دارم و شاهزاده ی یمنم!؛ گفتم غلط گفتی که از ضعیفی حال یاوه می بافی و آن حِماری که گمان می بری نه منم!
از دور پیر را که بر نماز ایستاده بود چون بدید ناگاه رمید و از ترس کف بر دهان آورد و گفت: از پیش آن جهود پیر بگریز که اندام ما پنبه است و او آتش. گفتم: چه می گویی که طاووس نظر کرده است و سرسلسله ی حلقه ی عارفان و نایب پیامبران. صحبتش دلمردگان را و نفس مسیحایی اش مِیّتان۲۱ را زنده می سازد. گفت: به زرق۲۲ و ریا و شعوده۲۳ تو را به هندوستان جهالت و حماقت رهنمون شده است. او نه سرسلسله ی حلقه ی عارفان که لاابالی ترین قساونه۲۴ هست در محبت نوع بشر به حد افراط و همشهریان از فنون او همگی مات. پیشه اش «چنان که افتد و دانی»۲۵ است و بر صغیر و کبیر و رومی و زنگی رحم و ملاطفت نمی کند و شُبّان۲۶ و پیران در چشم او یکی.
این سخن مرا سخت آمد و زنخدانش گرفتم و گریبانش دریدم. به لابه و التماس گفت که اگر امانم دهی دلیل و حجتی آشکار تو را بنمایم. امانش دادم. گفت: این قوم را عادت بر این است که چون با شاهدی خلوتی میسر شود از «نیمه اِزار»۲۷ وی دریده و به یُمن تبرک و یادگاری نزد خود نگاه دارند.
پوشیده۲۸ انبان۲۹ پیر را ربوده و دلایل بینات را دیده و بر قول غلام اقرار کردم. پاره های نیمه اِزار یاران درویش را در آن دیدم عطر زده و نام شخص و پدرش بر آن نبشته و مهر کرده است. نیمه ازارهایی به اَلوان مختلف و درست به تعداد درویشان:تِسعهُ عِشرون۳۰. و این به غیر از پاره ی نیمه ازارهای سی صد غلام و نهصد سپاهی و لشکری آن امیرزاده ی نگون بخت یمنی بود.
دیگر موسم جهاد بود و ستاندن داد.هنوز سر از سجده ی طولانی اش برنداشته بود که بر سرش ریختیم و شانه هایش بکوفتیم و بر درختی ببستیم که باشد طعمه ی ددان و جانوران شود. از سهم و هیبت او استر و اشتر را جا گذاشتیم و جان خود برداشتیم و بی موزه۳۱ و هراسان پای در راه نهادیم.
آن را که گردکان گمان بردیم لایه در لایه چون پیاز بود
در روی مردم فقیه و امام هنگام شب اما اَیاز بود
در اولین منزل دو رکعت نماز شکر به جای آوردم و خدا را حمد و تسبیح گفتم که مرا از چنگال آن شیاد و حیوان لایَعلم۳۲ نجات داده است،و این به غیر از سی صد رکعت نماز وحشتی بود که گذارده بودم!
... و الله یَعصمنا و جَمیع المسلمینَ مِن شرّ اُحبّونَ کالبد الانسان اِذا سَلَّ سیفهُ بِقَصد ظَهَر الانسانَ ، یِحَولِه و قُوَتهِ!۳۳
داخل این نوار قرمز را حتما بخوانید.
این حکایت پارودی و نظیره ای برگلستان بوده و تمامی نوشته بر طنز استوار است!
پی نوشتها:
1. در سرزمین بعلبک لبنان.
2. خاطر: خطابی از جانب حق که بر دل سالک گذرد.
3. تمالک: خویشتن داری / تماسُک: اختیار خودداری.
4. از فرموده های امیرمومنان است؛ روش و سیرت شخص از باطن اوخبر می دهد!
5. نماز دیگر: هنگام عصر.
6. ترشیح: پروردن، تربیت کردن.
7. خالی کرد: خلوت کرد.
8. بیگاه: دیرگاه، دیر وقت.
9. محادثه: با هم سخن گفتن.
10. بَطَر: سرخوشی،تکبر.
11. ذوالفقار مزاح: شمشیر شوخی و مزاح.
12. یکایک: ناگهان.
13. پر و پا: کنایه از رد و نشان، جای پا.
14. هَلا: کلمه تنبیه و ندا.
15. فی جمله: سخن کوتاه،خلاصه.
16. وَثیقَت: عهد و پیمان.
17. مُحابا: رعایت حال کسی را کردن.
18. اِ صطِناع: پروردن،مقرب ساختن. / حُطام: کنایه از مال بی ارزش دنیا.
19. قضا را: از قضا.
20. طَیره ی عقل: سبکی خرد.
21. مِیّتان: جمع میت،مردگان.
22. زَرق: نزویر،ریا.
23. شعوده: شعبده.
24. قساونه: بارتولد خاور شناس نامی روس در کتاب جغرافیای تاریخی ایران قساونه یا غذاونه را طایفه ای می داند که در میان ری و زنگانان می زیسته اند. شاید امروز همانی است که قزوین گویند.
25. چنان که افتد و دانی: سعدی در باب پنجم گلستان نیز این لفظ را به کار برده و می گوید: در عنفوان جوانی چنان که افتد و دانی با شاهدی[مذکر] سر وسِری داشتم...
26. شُبّان: جمع شاب،جوانان.
27. نیمه اِزار: آنچه از زیر ازار پوشند؛ ازار=شلوار.
28. پوشیده: پنهانی.
29. اَنبان: کیسه ای چرمی که از پوست گوسفند می بافند.
30. تسعه عِشرون: بیست و نه.
31. موزه: کفش.
32. لایَعلَم: نادان.
33. ..و خداوند ما را و تمامی مسلمین و مسلمات را حفظ کند از شر دوست دارنگان جسم و تن آدمیان، هنگامی که خنجر آب داده ی خود را در نهان یا آشکاربه قصد پشت سر آدمیان از نیام بیرون می کشند؛ به توانایی و نیروی خویش!